تبليغاتX
عبور از یک رویا

عبور از یک رویا

رهایی

از عریانی اندیشه ام  هراسانم

از اینکه جامه از تن افکارم بدرند و من بمانم و شرم و ترس

از اینکه شخصیتم را در حجله به شکنجه ببندند نفس می برم

از تحقیر حقیرانه ی حقارتمندانی بی اصالت که انگشت اشاره اشان را به طرفم نشانه می روند و زیر لب می خندند خون بالا می آورم

و از این سر گشتگی که مرا میان زمین و آسمان رها کرده نفرت دارم

مرا به حال خودم رها کنید حال که صدایم به گوشه هیچ کس نخواهد رسید ای نان به نرخ روز خوران

+ نوشته شده در  شنبه 13 شهریور1389ساعت 1:51  توسط امید  | 

خواب من

این چندمین باریه که خوابشو می بینمو تو خواب عاشقانه دوسش دارم اما خیلی ساله ندیدمشو فقط تو این خوابای لعنتیه که می دونم خیلی دوسم داره حکایت ما شده مثله فیلما فاصلمون تا رسیدن قد یه تار مو اونوقت هنوز نتونستم ببینمش آخ یعنی اونم هر شب و هر شب خواب منو می بینه ببین اگه عاشق نیستی دیگه تو خوابم نیا دارم می پوسم از این دوری
+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مرداد1389ساعت 2:30  توسط امید  | 

فراموشی آسون ترین راهه

می نویسم پاک می کنم می نویسم پاک می کنم

                                 تمام خاطراتم رو نمی گم خاک می کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 تیر1389ساعت 1:11  توسط امید  | 

یه کاری کن بمیرم می شه؟

قلبش نمی تپه نبضش نمی زنه

                   نگاه می کنه ولی حرفی نمی زنه

..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 تیر1389ساعت 0:56  توسط امید  | 

پیش از تو

از یه چیزی خستم ولی چی؟نمی دونم

 اینجا کجاست؟ چرا بعضی وقتا از خودم بدم می یاد؟

کاش یکی بود مث قصه ها بهش دل می بستم

 تو هستی؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 تیر1389ساعت 23:17  توسط امید  | 

درد

آخرین پوکو به سیگار نیمه سوخته میزنمو تمام دودشو یه نفس و از رو غیض میدم بیرون پشت این دود همه چی قشنگه چون هیچیرو نمیشه دید دود کمتر و کمتر میشه محوتر و محوتر و تو یه چشم بهم زدن همه چی  ترسناک میشه دیگه خبری از غیرت و حیا نیست دیگه دختر پسرا....من از امروز وحشت دارمو فکر فردا نگرانم میکنه شعورم درد میکنه احساسم مچاله شده و احتیاج دارم یکی چشمامو بدوز من از این همه ترس میترسم همه چی مضحکه من حتی واسه کشیدن این سیگار لای انگشتام هیچ دلیلی ندارم و نمی دونم این همه ترس واسه چیه
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 فروردین1389ساعت 21:3  توسط امید  | 

حماسه ای تلخ

دو

تو چشام زل زد و با عشق و نفرت از ته تاریکیای دلش گفت دیگه دوسم نداره

تو چشام بی دلیل خندید

منم بی دلیل بهش خندیدمو تو همون چشمای سیاهش تا ته زندگیمونو با اون رفتمو بی اون برگشتم

کاش می دونست.... کاش بدونه..... کاش دیر نشه واسه فهمیدن خیلی چیزا

ای کاش............

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 بهمن1388ساعت 1:52  توسط امید  | 

حماسه ای تلخ

یک

یه عمر صدام زدن فری کثافت اما هیچکی ندید و نفهمید که د آخه بابا فری کثافتم آدمی شده واسه خودش اونم میتونه آدم باشه و آدمونه زندگی کنه نفهمیدن که بازم شدم همون کثافت همیشگییو تا ته رفتم تو کثافت.از این آدما خستم که به هر سازیشون برقصی حرفشون یه چیز دیگست خیالات ناجور نکنید این که قصه نیست گلست گله از مردم و آدمای امروز وگرنه اصلش ما که قصه نداریم داشته باشیمم کسی حوصله ی شنیدنشو نداره فری کثافت شد آقا فریدون کسی ندید و همه گفتن تو آدم بشو نیستی آقا فریدون شد فری کثافت همه گفتن دست از سر این زندگی بردار.دیگه بسمه میخوام به ساز خودم برقصم اونطور که میشه.من دارم واسه خودم زندگی میکنم بقیه ام هرچی میخوان بگن.شناسناممو خیلی وقته سوزوندم مونده خودمم بسوزونم تا یه آدم دیگه به جای من زندگی کنه و نفس بکشه فری کثافت حسرت خیلی چیزارو تو زندگیش خورده میدونید چرا؟چون واسه خودش مثله خودش زندگی نکرده اگه شد فری کثافت تقصیرکار جامعه بوده نه خودش نه هیچ کس دیگه اگه شد یه آدم شیک و پیک حواسش به دهن مردم بوده نه به خودش فری تو آتیشی سوخت که خیلیا هیزم زیرش شدن واسه گُر گرفتن آتیش.حسرت، تهِ خط تموم این زخماست میخوام اگه یه نفسم مونده این یه نفسو واسه خودم شکله خودم عین اون چیزی که باید می بودمو می خواستم باشم زندگی کنم بی حرف بی نقطه ته خط........

+ نوشته شده در  جمعه 25 دی1388ساعت 22:4  توسط امید  | 

متروكه.....

اگه مي دونستم كي سر نوشته آدما رو مي بافه ... بهش مي گفتم ماله من و بشكافه .....

[ خانه اي روي آب - بهمن فرمان‌آرا ]

 این یه فیلم کوتاه از یه بخش کوتاه زندگی من آره شبیه فیلم نیست منو که می شناسی عادتمه ساختارشکنی کنم پشت آخرین نامه ای که فرستاده بودی نوشته بودی اشتباه بزرگ حالا چقدر بزرگ این اشتباه؟قد همه ی عمر؟برای این فیلم کوتاه قراره به بازیگر نقش اول و به بی رحم ترین و سنگ دلترین بازیگر فیلم جایزه بدن به نظرت کدوممون می بریم من یا تو؟نقش اول مرد:جوون بیست و چندساله عاشق ماجراجو ساختار شکن نقش اول زن:مرموز مهربون بیست و چند ساله نقاش آینده اندیش و عاشق ........فقط می تونم نقطه جای این قصه ی بی سروته و تلخ بذارم اصلن چه اهمیتی داره این قصرو هم من می دونم هم تو بهتره دیگه همه ی عالم و آدم ازش باخبر نشن بذار بین خودمون بمونه اینطوری شاید دیگه هیچ کس عاشق نشه اینطوری شاید ...شاید...شاید مهم نیست مهم اینه که تو یه روز به جایی پا گذاشتی که امروز متروکترین جای دنیاست اصلن حوصله این فیلمم ندارم می خوام چشمامو ببندمو فقط بخوابم وقتیم بیدار شدم همه چی یادم بره یا اصلن این خواب انقدر طولانی باشه که دیگه مجبور نباشم بیدار شم نشد نیام بعضی موقع ها باید دلتنگیتو یه جا یه جوری واسه یکی بگی اما اینبار بار آخر دیگه نمی تونم قلم دستم بگیرمو بنویسم.از تو نوشتن قدغن شوق تماشا قدغن من قدغن تو قدغن.بگذر مثله وقتی که از عشقمون گذشتی و رفتی سراغ نقش مکمل مرد مرد رویایی زندگیت اون که از منم برات بهتره بگذر نازنین دیگه جایزه ی این فیلمم برام مهم نیست اگه برای تو مهمه باشه تمام اسکارا و سیمرغا و تندیسا و جایزه های دنیا واسه تو آخه تو بازم برنده شدی برنده ی بی رحم ترین عاشق روی زمین برنده ی زمینی ترین رویای آسمونی برنده ی بهترین بازیگر امیدوارم اون دیگه تنهات نذاره چون دوست ندارم توام مثله من طعم شکستو بچشی چون دوستت دارم می خوام خوشبخت شی می خوام همیشه برنده و خوشبخت باشی

گفت ببخش گفتم ببخشم؟به نظرت می شه بخشید؟گفت من چه بخوای چه نخوای میرم ولی می خوام قبلش منو ببخشی تقصیر من نیست گاهی انتخابت میشه اشتباه ترین حادثه ی زندگیت پس ببخش این اشتباهو گفتم پس یه عمر زندگی من چی میشه؟گفت واسه چی یه عمر فقط پنج سال بوده گفتم واسه من یه عمره همین پنج سال چون رو عشق تو وعشقمونو زندگیمون تا آخر عمر حساب کرده بودم

3......2.......1

کات

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 11:21  توسط امید  | 

......

افتتاح سایت سینمایی با نگاهی تازه به سینما و با نوشته های کاملا" متفاوت

سینما نگاتیو

سینمایی مجــــــــــــازی

"اینبار سینما را با نگاهی تازه تجربه کنید"

"سینما نگاتیو"<-------اینجا کلیک کنید

مدیر سینما نگاتیو: امید ۹۵

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 2:12  توسط امید  | 

رفتن

فصل دوم"انتظار"

پشت بند هر سفری یه انتظار واسه من انتظار یه جادست که ترس نرسیدن میندازه به جونم جاده ها که طولانی می شن می ترسم از نرسیدن به مقصد گاهی وقتا دلم شور می زنه از طولانی شدن جاده ها.منتظرم منتظرت می مونم.

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 13:40  توسط امید  | 

سکوت اجباری

sokote ejbary

مرا به خاک بسپارید

من سکوت خواهم کرد

من تا لحظه ای که آخرین مشت خاک را به رویم نریختیه اید سکوت خواهم کرد

سوگند می خورم دیگر بیهوده فریاد نخواهم کشید

چه بسا حتی اگر بخواهم فریاد هم سر دهم نمی توانم

صدایم را در نطفه خفه کردید

من گیج بودم

آری من تنها گیج بودم

از به شماره افتادن نفس هایم گیج بودم

از تمام شدنم گیج بودم

و فقط مات و مبهوت به یک نقطه خیره شده بودم

من سکوت نکردم مرا ساکت کردند

و اکنون سکوت می کنم و دیگر فریاد نخواهم زد

دیگر نخواهم گفت از کودکی که گوشه ی خیابان در حال ستیز با زندگیست

دیگر از کودکانی نخواهم گفت که پدرانشان یا شاید هم ناپدریشان آن ها را تا سر حد مرگ کوتک می زنند

پدران بیماری که چشمانشان را به روی معصومیت کودکانه بسته اند

دیگر از خیلی چیزها سخن نخواهم گفت

من خیلی چیزها می دانم و می دانستم

اما دیگر از هیچ یک سخن نخواهم گفت

من آدم بزرگ های سخت و دلسنگی را دیدم که روزی کودک بودند ولی حالا آن چنان بی رحم و بی عاطفه شده اند که باور اینکه روزی کودک بودند سخت است

من چیزهای زیادی دیدم و شنیدم

اما تنها به جواب یکی از سوال هایم نرسیدم

تنها در جواب به یک سوال زبانم از گفتن ناتوان ماند

چه می شود که روزی کودکان معصومیت کودکانه اشان را از یاد می برند؟

چرا بعضی از آدم بزرگ ها انقدر سنگدل و بی رحم اند در حالی که در کودکی حتی از دیدن پرنده ای غرق خون در گوشه ی خیابان بغض می کردند؟مگر اینها همان کودکان پاک و ساده نیستند

چه چیز تغییر می کند که موجب تغییر آنها می شود؟

دیگر مهم نیست فقط آخرین مشت خاک را بر سرم بریزید تا تمام افکارم مدفون شود

فقط مشتی خاک کافیست تا برای همیشه سکوت کنم

این سزای کسیست که حقیقت را میفهمد و میداند

مرا  ساکت کنید و به دروغ گفتنتان ادامه دهید

شما راستگوترین هستید

و تمام این فریادها دروغ است

به این فریاد خاتمه دهید تا باز به سکوت برسیم

شاید روزی دستانی پیدا شوند تا از غریبانه به سکوت رسیدن من بنویسند

شاید روزی برسد که قلم ها به جای من به جای ما فریاد بزنند

حال آخرین مشت خاک را بریزید و بروید که این غریبانه ترین تنهایی و سکوت تمام عمرم است

................

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 تیر1388ساعت 15:50  توسط امید  | 

یه جور دیگه

دو تا کار بزرگ میخوام انجام بدم اینکه میگم دومیشه اولیه باشه وقتی عملی شد یه جرقه دقیقا" نمیدونم کی باعث شد به فکر نوشتن یه داستان متفاوت بیفتم این داستان با همه ی داستانایی که خوندید متفاوت تر طرح رمان گونه داره اما رمان نیست خلاصه یه جوری شخصیت داستان داره تورو درگیر زندگیش میکنه فصلاش کوتاهه از یه هفته بعد شروع به نوشتنش میکنم به محض اینکه تموم شد یه فصلشو میزارم تو بلاگ روایت و موضوع داستانو قالبش با  داستانای قبلیه خودم فرق میکنه البته باید دید چی میشه دارم به اون اصلی که میخوام میرسم تفاوت دعا کنید برام

خدایا کمکم کن

+ نوشته شده در  شنبه 16 خرداد1388ساعت 11:34  توسط امید  | 

رفتن(همراه با موسیقی بخونید)

فصل اول" سفر"

بی اینکه یاد دل دریا زده ی ما باشه رفت ولی من هنوزم پیه اون نگاهشم رویاهام دارن دست و پا میزنن میون این موجای وحشیه غم زده پس کجایی

چی شد؟!

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 12:41  توسط امید  | 

NEW STORY

تازه ترین و البته متفاوت ترین داستانم تموم شد قالب و موضوع این داستان جدید و متفاوته بخصوص متفاوت تر و پخته تر از اعتراف حدودا" یک ماه پیاده کردن گفت گوها و موضوع داستان و در کل نوشتنش طول کشید و قرار به زودی  بازنویسی داستانو شروع کنم که البته نمی دونم چقدر وقت می بره برای اعتراف این باز نویسی سه بار صورت گرفت که بازنویسی آخر به نظرم داستانو شفاف تر کرد این داستان که اسم قبلیش رگ بود در چهار فصل نوشته شده که نام هر چهار فصل مربوط به فضای فصل مربوط و شخصیت های قصه می شه و باز هم مثل داستان اعتراف پایان قصه اسم رگ رو به عبور تغییر داد

احتشام:یه روز چشاتو باز میکنی و میفهمی همه چی اشتباست میفهمی اشتباه شدی این بستن چشما چه اشتباه بزرگی بود"عبـــــــــور"

+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 12:49  توسط امید  | 

اعتراف

آخیش بالاخره بعد از 3 ماه انتظار داستانمُ تموم کردم اینم از قدم دومم یه قدم محکمتر چه لذتی داره بعد از کلی بالا پایین پریدن کارت نتیجه بده هنوز چندتا قدم دیگه مونده یه چند تا داستان دیگه ام هست به اضافه ی یه نمایشنامه که باید حداقل قبل از دی ماه تمومشون کنم خدایا شکرت

اعتراف

امشب همه چیز سخت تر از همیشست حتی نفس کشیدن
+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 15:17  توسط امید  | 

کیمیایی کوجک پولاد بزرگ

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 20:12  توسط امید  | 

فيلمنامه_هفت تير _

 
هفت تير
 
 
 
بهنام جوانی كه بر حسب اتفاق دیسکتی به دستش رسیده در دام بزرگی افتاده و عده ی زیادی به دنبال او هستند در این دیسکت اسامی ده باند خلافکار و پانزده جوانی که باید از بین بروند آورده شده كه یکی از آنها دوست خودش است واز آنجایی که دوستش را خوب می شناسد به بی گناهی بعضی از این افراد پی می برد.در این میان یا باید بهنام بمیرد یا ریئس .  فقط احساس زنده شده‌ی رفاقت دو پدر و پسر مانده است كه سیلی هولناك می‌شود و دست رئیس را به دستنبد و سینه‌اش را به گلوله‌ می‌رساند. رضا پدر بهنام می خواهد دست پسرش بهنام را بگیرد و از این مرداب بیرون بکشد و عاقبت دعوای این پدر و پسر به پایان می رسد و هر دو یک هدف را دنبال می کنند نجات انسانهای بی گناه و از بین بردن ریئس.......

اما ... قصه تمام نیست ... قطره‌های زهر ارزانند و در انتظار ... آنها.

 

......coming soon

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 19:30  توسط امید  | 

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 11:39  توسط امید  | 

happy valentines day

      چه خوبه حتی عاشقا هم واسه خودشون یه روز توی سال دارن ولنتاین مبارک

                               حتی اگه عاشقه خودتونید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 20:2  توسط امید  | 

photo

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 18:10  توسط امید  | 

هيچ وقت از خدا نخواه که همه ي دنيا مال تو باشه ...

 هميشه از خدا بخواه کسي که همه ي دنياي توست مال کسي ديگه نباشه

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 19:42  توسط امید  | 

بدون شرح

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 16:50  توسط امید  | 

محکوم

دستانم بوی گل می داد مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند، اما هیچ کس فکر نکرد که شاید من یک گل کاشته باشم
ارنستو چه گوارا
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 15:52  توسط امید  | 

سیاه و سفید

سیاه و سفید
 
 

تا چشم کار می کرد بیابان بود و هیچ چیز جز خار وخاشاک و مار و عقرب  دیده نمی شد از بالا هیچ چیز واضح نبود ولی وقتی نزدیک تر می شدی خط راه آهن دیده می شد کننه در دو طرف آن دو مرد ایستاده بودند و یکی ازآنها ها بارونی سفید و دیگری بارونی سیاه پوشیده بود وآن چنان به هم خیره شده بودند که انگار جاندار نیستند و حرکت نمی کنند.سیاه وسفید مبارزه ی خوبی و بدی سلاح سیاه یک تفنگ با تیرهایی از جنس تاریکی و سلاح سفید نور از جنس روشنائی بود آن دو شباهت عجیبی به هم داشتند فقط.....فقط یکی از تاریکی بود و دیگری از نور وبا وجود این شباهت هر کدام هدفی جداگانه را دنبال می کردند یکی برای نابودی و دیگری علیه نابودی هوا آنقدر گرم بود که هردو نفر آنها عرق کرده بودند گرمای آفتاب سوزان از شدت نورش مشخص بود و نورش آنقدر شدید بود که اگر مستقیم به خورشید نگاه می کردی قدرت باز کردن چشمانت را نداشتی ناگهان درآن سکوت مبهم صدایی شنیده شد مرد با بارونی سفید سکوت را شکست و گفت:بالاخره بعد از این همه تعقیب و گریز رو در رو شدیم حالا هم معلومه کی از بین میره قوی تر از بین می ره و قوی ترین پیروز می شه من همیشه دنبالت بودم و تو هم همیشه از دستم فرار می کردی چون تا اون موقع قدرت روبه رو شدن با منو نداشتی حالا اونی که شکست می خوره تویی چون همیشه سفیدی به سیاهی غلبه کرده

 مرد با بارونی سیاه لبخند تمسخر آمیزی زد وگفت: خیلی به خودت مطمئن نباش پیروزی با کسیه که قوی تر وشجاع ترباشه دیگه مهم نیست که همیشه سفیدی پیروز بوده یا سیاهی

 سفید:لابد تو قوی تری؟نه کسی قوی تر که در برابر ظلم بایسته و با اون مبارزه کنه و هدفش تنها دفاع از خودش نباشه بلکه هدفش دفاع از دیگران باشه مثل یه نور تو تاریکی که هر چقدرم کم باشه بازم تو اون تاریکی مطلق خودشو نشون می ده

سیاه:اون یه نور توچی کار می تونی بکنی؟

در آن بین صدای قطاری که از دور می آمد در فضا پیچیده بود و سیاهی نیز منتظر فرصتی بود تا قطار نزدیک شود و بتواند سفیدی را از بین ببرد قطار نزدیک و نزدیک تر می شد  سفید دست مشت کرده اش را که در آن نوری از روشنائی داشت بیش تر از پیش می فشرد و سیاه نیز دستش را به ماشه ی سلاحش نزدیک تر کرده بودسیاه به یاد زخم صورتش افتاد درست پنج سال پیش بود آنها در شهر بازی  بالای ترن هوایی با هم درگیر شدند و سفید هم او را به  طرف کابینی  که از آنجا عبور می کرد پرتاب کرد سیاه تعادلش را ازدست داد و از بالای ترن سقوط کرد اکنون وقت آن رسیده بود تا سیاهی انتقام خودش را  از سفیدی بگیرد ولی سفیدی به فکر انتقام جویی از او نبود او فقط به از بین بردن سیاهی فکر می کرد تا جهانی را از ظلمت و تاریکی ها نجات دهد هر دو چشم به چشم هم دوخته بودند وهیچ کدام حرف نمی زدند و فقط صدای قطار شنیده می شد  قطار خیلی به آنها نزدیک شده بود وناگهان هردوی آنها اسلحه ها را به طرف هم نشانه رفتند و صدای مهیبی به گوش رسید و فضا از نور خاکستری پر شد دیگر هیچ چیز معلوم نبود سفید یا سیاه کدام یک پیروز شدند دیگر مهم نبود چون بعد از تاریکی باید منتظر روشنایی بود  وبعد از روشنایی منتظر تاریکی شاید هم هر دوی آنها از بین رفتند نور محوتر و محوتر می شد ولی جز یک قطار واز گون شده و یک بیابان خشک وبی آب و علف و ماری که بر روی شن ها می خزید هیچ چیز دیده نمی شد .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 15:45  توسط امید  |