مرا به خاک بسپارید
من سکوت خواهم کرد
من تا لحظه ای که آخرین مشت خاک را به رویم نریختیه اید سکوت خواهم کرد
سوگند می خورم دیگر بیهوده فریاد نخواهم کشید
چه بسا حتی اگر بخواهم فریاد هم سر دهم نمی توانم
صدایم را در نطفه خفه کردید
من گیج بودم
آری من تنها گیج بودم
از به شماره افتادن نفس هایم گیج بودم
از تمام شدنم گیج بودم
و فقط مات و مبهوت به یک نقطه خیره شده بودم
من سکوت نکردم مرا ساکت کردند
و اکنون سکوت می کنم و دیگر فریاد نخواهم زد
دیگر نخواهم گفت از کودکی که گوشه ی خیابان در حال ستیز با زندگیست
دیگر از کودکانی نخواهم گفت که پدرانشان یا شاید هم ناپدریشان آن ها را تا سر حد مرگ کوتک می زنند
پدران بیماری که چشمانشان را به روی معصومیت کودکانه بسته اند
دیگر از خیلی چیزها سخن نخواهم گفت
من خیلی چیزها می دانم و می دانستم
اما دیگر از هیچ یک سخن نخواهم گفت
من آدم بزرگ های سخت و دلسنگی را دیدم که روزی کودک بودند ولی حالا آن چنان بی رحم و بی عاطفه شده اند که باور اینکه روزی کودک بودند سخت است
من چیزهای زیادی دیدم و شنیدم
اما تنها به جواب یکی از سوال هایم نرسیدم
تنها در جواب به یک سوال زبانم از گفتن ناتوان ماند
چه می شود که روزی کودکان معصومیت کودکانه اشان را از یاد می برند؟
چرا بعضی از آدم بزرگ ها انقدر سنگدل و بی رحم اند در حالی که در کودکی حتی از دیدن پرنده ای غرق خون در گوشه ی خیابان بغض می کردند؟مگر اینها همان کودکان پاک و ساده نیستند
چه چیز تغییر می کند که موجب تغییر آنها می شود؟
دیگر مهم نیست فقط آخرین مشت خاک را بر سرم بریزید تا تمام افکارم مدفون شود
فقط مشتی خاک کافیست تا برای همیشه سکوت کنم
این سزای کسیست که حقیقت را میفهمد و میداند
مرا ساکت کنید و به دروغ گفتنتان ادامه دهید
شما راستگوترین هستید
و تمام این فریادها دروغ است
به این فریاد خاتمه دهید تا باز به سکوت برسیم
شاید روزی دستانی پیدا شوند تا از غریبانه به سکوت رسیدن من بنویسند
شاید روزی برسد که قلم ها به جای من به جای ما فریاد بزنند
حال آخرین مشت خاک را بریزید و بروید که این غریبانه ترین تنهایی و سکوت تمام عمرم است
................