اگه مي دونستم كي سر نوشته آدما رو مي بافه ... بهش مي گفتم ماله من و بشكافه .....
[ خانه اي روي آب - بهمن فرمانآرا ]
این یه فیلم کوتاه از یه بخش کوتاه زندگی من آره شبیه فیلم نیست منو که می شناسی عادتمه ساختارشکنی کنم پشت آخرین نامه ای که فرستاده بودی نوشته بودی اشتباه بزرگ حالا چقدر بزرگ این اشتباه؟قد همه ی عمر؟برای این فیلم کوتاه قراره به بازیگر نقش اول و به بی رحم ترین و سنگ دلترین بازیگر فیلم جایزه بدن به نظرت کدوممون می بریم من یا تو؟نقش اول مرد:جوون بیست و چندساله عاشق ماجراجو ساختار شکن نقش اول زن:مرموز مهربون بیست و چند ساله نقاش آینده اندیش و عاشق ........فقط می تونم نقطه جای این قصه ی بی سروته و تلخ بذارم اصلن چه اهمیتی داره این قصرو هم من می دونم هم تو بهتره دیگه همه ی عالم و آدم ازش باخبر نشن بذار بین خودمون بمونه اینطوری شاید دیگه هیچ کس عاشق نشه اینطوری شاید ...شاید...شاید مهم نیست مهم اینه که تو یه روز به جایی پا گذاشتی که امروز متروکترین جای دنیاست اصلن حوصله این فیلمم ندارم می خوام چشمامو ببندمو فقط بخوابم وقتیم بیدار شدم همه چی یادم بره یا اصلن این خواب انقدر طولانی باشه که دیگه مجبور نباشم بیدار شم نشد نیام بعضی موقع ها باید دلتنگیتو یه جا یه جوری واسه یکی بگی اما اینبار بار آخر دیگه نمی تونم قلم دستم بگیرمو بنویسم.از تو نوشتن قدغن شوق تماشا قدغن من قدغن تو قدغن.بگذر مثله وقتی که از عشقمون گذشتی و رفتی سراغ نقش مکمل مرد مرد رویایی زندگیت اون که از منم برات بهتره بگذر نازنین دیگه جایزه ی این فیلمم برام مهم نیست اگه برای تو مهمه باشه تمام اسکارا و سیمرغا و تندیسا و جایزه های دنیا واسه تو آخه تو بازم برنده شدی برنده ی بی رحم ترین عاشق روی زمین برنده ی زمینی ترین رویای آسمونی برنده ی بهترین بازیگر امیدوارم اون دیگه تنهات نذاره چون دوست ندارم توام مثله من طعم شکستو بچشی چون دوستت دارم می خوام خوشبخت شی می خوام همیشه برنده و خوشبخت باشی
گفت ببخش گفتم ببخشم؟به نظرت می شه بخشید؟گفت من چه بخوای چه نخوای میرم ولی می خوام قبلش منو ببخشی تقصیر من نیست گاهی انتخابت میشه اشتباه ترین حادثه ی زندگیت پس ببخش این اشتباهو گفتم پس یه عمر زندگی من چی میشه؟گفت واسه چی یه عمر فقط پنج سال بوده گفتم واسه من یه عمره همین پنج سال چون رو عشق تو وعشقمونو زندگیمون تا آخر عمر حساب کرده بودم
3......2.......1
کات
سینما نگاتیو
سینمایی مجــــــــــــازی
"اینبار سینما را با نگاهی تازه تجربه کنید"
"سینما نگاتیو"<-------اینجا کلیک کنید
مدیر سینما نگاتیو: امید ۹۵
پشت بند هر سفری یه انتظار واسه من انتظار یه جادست که ترس نرسیدن میندازه به جونم جاده ها که طولانی می شن می ترسم از نرسیدن به مقصد گاهی وقتا دلم شور می زنه از طولانی شدن جاده ها.منتظرم منتظرت می مونم.
مرا به خاک بسپارید
من سکوت خواهم کرد
من تا لحظه ای که آخرین مشت خاک را به رویم نریختیه اید سکوت خواهم کرد
سوگند می خورم دیگر بیهوده فریاد نخواهم کشید
چه بسا حتی اگر بخواهم فریاد هم سر دهم نمی توانم
صدایم را در نطفه خفه کردید
من گیج بودم
آری من تنها گیج بودم
از به شماره افتادن نفس هایم گیج بودم
از تمام شدنم گیج بودم
و فقط مات و مبهوت به یک نقطه خیره شده بودم
من سکوت نکردم مرا ساکت کردند
و اکنون سکوت می کنم و دیگر فریاد نخواهم زد
دیگر نخواهم گفت از کودکی که گوشه ی خیابان در حال ستیز با زندگیست
دیگر از کودکانی نخواهم گفت که پدرانشان یا شاید هم ناپدریشان آن ها را تا سر حد مرگ کوتک می زنند
پدران بیماری که چشمانشان را به روی معصومیت کودکانه بسته اند
دیگر از خیلی چیزها سخن نخواهم گفت
من خیلی چیزها می دانم و می دانستم
اما دیگر از هیچ یک سخن نخواهم گفت
من آدم بزرگ های سخت و دلسنگی را دیدم که روزی کودک بودند ولی حالا آن چنان بی رحم و بی عاطفه شده اند که باور اینکه روزی کودک بودند سخت است
من چیزهای زیادی دیدم و شنیدم
اما تنها به جواب یکی از سوال هایم نرسیدم
تنها در جواب به یک سوال زبانم از گفتن ناتوان ماند
چه می شود که روزی کودکان معصومیت کودکانه اشان را از یاد می برند؟
چرا بعضی از آدم بزرگ ها انقدر سنگدل و بی رحم اند در حالی که در کودکی حتی از دیدن پرنده ای غرق خون در گوشه ی خیابان بغض می کردند؟مگر اینها همان کودکان پاک و ساده نیستند
چه چیز تغییر می کند که موجب تغییر آنها می شود؟
دیگر مهم نیست فقط آخرین مشت خاک را بر سرم بریزید تا تمام افکارم مدفون شود
فقط مشتی خاک کافیست تا برای همیشه سکوت کنم
این سزای کسیست که حقیقت را میفهمد و میداند
مرا ساکت کنید و به دروغ گفتنتان ادامه دهید
شما راستگوترین هستید
و تمام این فریادها دروغ است
به این فریاد خاتمه دهید تا باز به سکوت برسیم
شاید روزی دستانی پیدا شوند تا از غریبانه به سکوت رسیدن من بنویسند
شاید روزی برسد که قلم ها به جای من به جای ما فریاد بزنند
حال آخرین مشت خاک را بریزید و بروید که این غریبانه ترین تنهایی و سکوت تمام عمرم است
................
خدایا کمکم کن
بی اینکه یاد دل دریا زده ی ما باشه رفت ولی من هنوزم پیه اون نگاهشم رویاهام دارن دست و پا میزنن میون این موجای وحشیه غم زده پس کجایی
چی شد؟!
تازه ترین و البته متفاوت ترین داستانم تموم شد قالب و موضوع این داستان جدید و متفاوته بخصوص متفاوت تر و پخته تر از اعتراف حدودا" یک ماه پیاده کردن گفت گوها و موضوع داستان و در کل نوشتنش طول کشید و قرار به زودی بازنویسی داستانو شروع کنم که البته نمی دونم چقدر وقت می بره برای اعتراف این باز نویسی سه بار صورت گرفت که بازنویسی آخر به نظرم داستانو شفاف تر کرد این داستان که اسم قبلیش رگ بود در چهار فصل نوشته شده که نام هر چهار فصل مربوط به فضای فصل مربوط و شخصیت های قصه می شه و باز هم مثل داستان اعتراف پایان قصه اسم رگ رو به عبور تغییر داد
احتشام:یه روز چشاتو باز میکنی و میفهمی همه چی اشتباست میفهمی اشتباه شدی این بستن چشما چه اشتباه بزرگی بود"عبـــــــــور"
BEINE KHOB BODANO BAD BODAN FASELE ZAMIN TA ASEMONE INKE BEDONI SIAHI KHOBE VALI AVALE RAHE TAZE MONDE TA POST BENDAZYO DEL BEKANI VALI BEKHA VAGHAN BEKHA KHODET BASH TA BETONI SAKHTE MIDONAM
آخیش بالاخره بعد از 3 ماه انتظار داستانمُ تموم کردم اینم از قدم دومم یه قدم محکمتر چه لذتی داره بعد از کلی بالا پایین پریدن کارت نتیجه بده هنوز چندتا قدم دیگه مونده یه چند تا داستان دیگه ام هست به اضافه ی یه نمایشنامه که باید حداقل قبل از دی ماه تمومشون کنم خدایا شکرت
اعتراف
امشب همه چیز سخت تر از همیشست حتی نفس کشیدن
1- زندگی ادامه داره خواننده سعید مدرس ترانه سرا : مونا برزوئی
2- وقتی رفتی خواننده سعید مدرس ترانه سرا : مونا برزوئی
3- عکس تو خواننده سعید مدرس ترانه سرا : مونا برزوئی
4- من و تو خواننده سعید مدرس ترانه سرا : مونا برزوئی
5- چشمهای بارانی خواننده سعید مدرس ترانه سرا : مونا برزوئی
6- معجزه من خواننده سعید مدرس - علی شاه علی ترانه سرا : مونا برزوئی
7- عادت خواننده سعید مدرس ترانه سرا : مونا برزوئی
8- موج دامن ( عشق ایرانی ) خواننده سعید مدرس ترانه سرا : مونا برزوئی
برای دریافت هر ترانه
1- ابتدا دکمه راست موس را بر روی نام ترانه بزنید.
2- save target as را بزنید.
3- ذخیره کنید
اما ... قصه تمام نیست ... قطرههای زهر ارزانند و در انتظار ... آنها.
......coming soon
چه خوبه حتی عاشقا هم واسه خودشون یه روز توی سال دارن ولنتاین مبارک ![]()
حتی اگه عاشقه خودتونید
هميشه از خدا بخواه کسي که همه ي دنياي توست مال کسي ديگه نباشه
تا چشم کار می کرد بیابان بود و هیچ چیز جز خار وخاشاک و مار و عقرب دیده نمی شد از بالا هیچ چیز واضح نبود ولی وقتی نزدیک تر می شدی خط راه آهن دیده می شد کننه در دو طرف آن دو مرد ایستاده بودند و یکی ازآنها ها بارونی سفید و دیگری بارونی سیاه پوشیده بود وآن چنان به هم خیره شده بودند که انگار جاندار نیستند و حرکت نمی کنند.سیاه وسفید مبارزه ی خوبی و بدی سلاح سیاه یک تفنگ با تیرهایی از جنس تاریکی و سلاح سفید نور از جنس روشنائی بود آن دو شباهت عجیبی به هم داشتند فقط.....فقط یکی از تاریکی بود و دیگری از نور وبا وجود این شباهت هر کدام هدفی جداگانه را دنبال می کردند یکی برای نابودی و دیگری علیه نابودی هوا آنقدر گرم بود که هردو نفر آنها عرق کرده بودند گرمای آفتاب سوزان از شدت نورش مشخص بود و نورش آنقدر شدید بود که اگر مستقیم به خورشید نگاه می کردی قدرت باز کردن چشمانت را نداشتی ناگهان درآن سکوت مبهم صدایی شنیده شد مرد با بارونی سفید سکوت را شکست و گفت:بالاخره بعد از این همه تعقیب و گریز رو در رو شدیم حالا هم معلومه کی از بین میره قوی تر از بین می ره و قوی ترین پیروز می شه من همیشه دنبالت بودم و تو هم همیشه از دستم فرار می کردی چون تا اون موقع قدرت روبه رو شدن با منو نداشتی حالا اونی که شکست می خوره تویی چون همیشه سفیدی به سیاهی غلبه کرده
مرد با بارونی سیاه لبخند تمسخر آمیزی زد وگفت: خیلی به خودت مطمئن نباش پیروزی با کسیه که قوی تر وشجاع ترباشه دیگه مهم نیست که همیشه سفیدی پیروز بوده یا سیاهی
سفید:لابد تو قوی تری؟نه کسی قوی تر که در برابر ظلم بایسته و با اون مبارزه کنه و هدفش تنها دفاع از خودش نباشه بلکه هدفش دفاع از دیگران باشه مثل یه نور تو تاریکی که هر چقدرم کم باشه بازم تو اون تاریکی مطلق خودشو نشون می ده
سیاه:اون یه نور توچی کار می تونی بکنی؟
در آن بین صدای قطاری که از دور می آمد در فضا پیچیده بود و سیاهی نیز منتظر فرصتی بود تا قطار نزدیک شود و بتواند سفیدی را از بین ببرد قطار نزدیک و نزدیک تر می شد سفید دست مشت کرده اش را که در آن نوری از روشنائی داشت بیش تر از پیش می فشرد و سیاه نیز دستش را به ماشه ی سلاحش نزدیک تر کرده بودسیاه به یاد زخم صورتش افتاد درست پنج سال پیش بود آنها در شهر بازی بالای ترن هوایی با هم درگیر شدند و سفید هم او را به طرف کابینی که از آنجا عبور می کرد پرتاب کرد سیاه تعادلش را ازدست داد و از بالای ترن سقوط کرد اکنون وقت آن رسیده بود تا سیاهی انتقام خودش را از سفیدی بگیرد ولی سفیدی به فکر انتقام جویی از او نبود او فقط به از بین بردن سیاهی فکر می کرد تا جهانی را از ظلمت و تاریکی ها نجات دهد هر دو چشم به چشم هم دوخته بودند وهیچ کدام حرف نمی زدند و فقط صدای قطار شنیده می شد قطار خیلی به آنها نزدیک شده بود وناگهان هردوی آنها اسلحه ها را به طرف هم نشانه رفتند و صدای مهیبی به گوش رسید و فضا از نور خاکستری پر شد دیگر هیچ چیز معلوم نبود سفید یا سیاه کدام یک پیروز شدند دیگر مهم نبود چون بعد از تاریکی باید منتظر روشنایی بود وبعد از روشنایی منتظر تاریکی شاید هم هر دوی آنها از بین رفتند نور محوتر و محوتر می شد ولی جز یک قطار واز گون شده و یک بیابان خشک وبی آب و علف و ماری که بر روی شن ها می خزید هیچ چیز دیده نمی شد .....
